ایستگاه بارانی I قسمت چهارم I پایان
قسمت چهارم چند هفتهای گذشت.هوا کمکم داشت به سمتِ پاییزِ میرفت.درخت ها رنگ عوض کرده بودن و باد، هر از گاهی، صدای خشخشِ برگ ها رو تویِ خیابون میپیچوند.من و متئو ...
قسمت چهارم چند هفتهای گذشت.هوا کمکم داشت به سمتِ پاییزِ میرفت.درخت ها رنگ عوض کرده بودن و باد، هر از گاهی، صدای خشخشِ برگ ها رو تویِ خیابون میپیچوند.من و متئو ...
قسمت سوم هفته بعد، روزی که قرار کتابفروشی داشتیم، هوا صاف و آفتابی بود . من، طبق معمول، کمی زودتر رسیدم.کتابفروشی «نقطهی آرام» یه مغازهی کوچیک و دنج بود . گلها...
قسمت دوم فردای اون روز، از صبح بارون نبود. ولی هوا هنوز بوی دیشب رو میداد. همون بوی خاک خیس و خیابونِ تازهنفس.من بیدلیل هی به پنجره نگاه میکردم. دفترچهام روی می...
قسمت اولبارون ریز میبارید و من کنار ایستگاه اتوبوس ، زیر چتر ایستاده بودم. خیابون تقریباً خالی بود و فقط صدای تیکتاک برج ساعتِ وسط میدون ، میاومد.صدای قدمهایی ...
" در خنده ستارگان شیرینی وجود دارد" . -چه جمله زیبایی.این از کتاب مورد علاقه ام تو کودکی هست. شازده کوچولو - le petit prince-چرا اینقدر به این کتاب علاقه داشتی؟داستانش طولانی-خ...
الیزابت عزیزم.سلام ...این نامه را با تمام وجودم ، برای تو مینویسم دختر دوست داشتنی من. زمانی را به یاد می آورم که مادرت ، تو را در همین اتاق به دنیا آورد. آنروز انگار دنی...
پیراهن گلداری که خاله سوزان برایم سوغاتی اورده را میپوشم.چقدر زیبا . رقص کنان به دور خودم میچرخم و آهنگ زندگی را با حرکات دستانم ؛ مینوازم. از حرکت می ایستم و به این پی...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده