مجله آشپزی شکمو


» ایستگاه بارانی I قسمت سوم

ایستگاه بارانی I قسمت سوم

قسمت سوم



هفته بعد، روزی که قرار کتاب‌فروشی داشتیم، هوا صاف و آفتابی بود . من، طبق معمول، کمی زودتر رسیدم.

کتاب‌فروشی «نقطه‌ی آرام» یه مغازه‌ی کوچیک و دنج بود . گلهای قشنگی به دیوارهاش ، پیچیده بودن .

وقتی وارد این کافه شدم ، قفسه‌ها پر بود از کتاب‌های قدیمی و جدید. نورِ آفتاب از پنجره رویِ کتاب‌ها بازی می‌کرد.

نشستم رویِ یه مبلِ مخملی، کنارِ قفسه‌ی شعر.

همین‌طور که کتاب‌ها رو ورق می‌زدم، صدایِ آشنایی شنیدم:

«جای به این قشنگی رو کی بهتون معرفی کرده خانم ؟»

برگشتم. متئو بود.

لبخندش یه‌کم شیطنت‌آمیز بود.

 سرمو کج کردم . اشاره ای به اسم کافه که رو در آویزون بود کردمو گفتم: اسمِ کتاب‌فروشی، خودش راه رو نشون داد. انگار ازم دعوت کرد بیام تو.

متئو خندید. گفت: دقیقاً. بعضی جاها، انگار با بلند گو اسم و فامیل آدمو میگن .

صداش رو ریزتر کرد و گفت : ولی شاید این من بودم که خیلی خوب جایی کشوندمت.

 

خندم گرفته بودم.

از اینکه می بینم خودش از همه ویژگی های خوب خودش باخبره و اونا رو با مهربونی جلوی من میگه ، خوشم میاد . این کاراش ، خیلی بامزه ست.


همین‌طور که داشتیم حرف می‌زدیم، چشمش افتاد به کتابِ شعری که دستم بود.

«این شاعر…» مکث کرد. «…یه وقت‌هایی، انگار حرف‌هایِ دلِ من رو می‌نویسه. انگار از تویِ ذهنِ من می‌خونه.»

با تعجب نگاهش کردم.

گفتم : واقعا؟

گفت : آره. و یه لبخندِ کوچیک زد. «ولی راستش رو بخوای، امروز اومدم یه چیزِ دیگه بهت نشون بدم، نه اینکه فقط با هم شعر بخونیم.»

بعد، از کیفش، یه کتاب درآورد.

یه کتابِ جلد چرمیِ قدیمی، با یه روبانِ صورتی خوش‌رنگ که دورش بسته بود.

گفت : این رو برایِ تو آوردم. کتاب رو بهم داد.

یه لحظه جا خوردم. : برایِ من؟

گفت : آره ... وقتی گفتی از این جور کتاب‌ها خوشت میاد، یادِ این افتادم. دوست داشتم به تو بدمش.

کتاب رو گرفتم. جلدش نرم بود و بویِ کاغذِ قدیمی می‌داد.

 

کتابو محکم به خودم چسبوندم و گفتم : وای، متئو… ممنونم ازت. خیلی قشنگه.

«فقط یه کتابه،» گفت و نگاهش رو ازم گرفت و گفت : شاید… یه وقت‌هایی، یه کتاب می‌تونه بیشتر از هزار تا حرف، حرف بزنه.

...

 

تو کافه کتاب ، هر کدوم مون یه کتاب برداشتیم و خوندیم.

...

از کافه کتاب بیرون زدیم.

تو مسیر برگشت قدم میزدیم که متئو گفت: " می‌دونی، همیشه فکر می‌کردم پیدا کردنِ یه آدمِ درست، مثلِ پیدا کردنِ یه کتاب خاص بین میلیارد ها کتابِ . یه کتابی که سال‌ها دنبالشی، ولی هرچی میگردی ، بیشتر میفهمی نیستش!
اینطوریه که احساس میکردم ، باید دور دست ترین نقاط زمین و آسمون ها رو بگردم تا شاااید پیداش کنم...در صورتیکه اون کتاب دقیقا کنارمه. "

مکث کرد . برگشت سمتم. تو چشمام خیره شد.

 یه کششِ شیرینی بینمون بود.

گفت : " انگار اون کتابی رو که دلم میخواست داشته باشم ، رو پیدا کردم."

یه لحظه قلبم وایساد.

 

مطمعن بودم منظورش از اون کتاب ، دقیقا من بودم.

خوشحال بهش نگاه کردم.

 با ذوق گفتم : خیلی قشنگ و عمیق گفتی.

وای وای وااایییی ! . این دیگه چی بود که گفتم ! سریع صورتمو با دستام پوشوندم.

صدای قهقه ی خندش تو کل محوطه پیچید.

از خجالت سرخ شده بودم. تقصیر خودشه که اینقدر دوست داشتنیه.

 

صدای خندش که بند اومد.

دستامو برداشتم . دیدم داره با لبخند بهم نگاه میکنه. برق توی نگاهش ، پر بود از حرف‌هایِ ناگفته، از حس‌هایِ تازه، و از یه لبخندِ مهربون که تمامِ وجودم رو گرم کرد.

متئو دستش رو به سمت صورتم اورد ، نوکِ انگشتش رو کشید رویِ گونه‌ام.

یه حسِ گرم و ناگهانی که باعث شد قلبم تندتر بزنه. دلم میخواست آب بشم .

گفت: «به نظرم، باید بیشتر همدیگه رو ببینیم.»

با خجالت به پایین نگاه کردم و گفتم :

من هم همین‌طور فکر می‌کنم.

 

و همین…

همین کافی بود.

 ...

آخر شب وقتی سرمو رو بالش گذاشتم ، صدای متئو تو ذهنم پیچید که : " می‌دونی، همیشه فکر می‌کردم پیدا کردنِ یه آدمِ درست، مثلِ پیدا کردنِ یه ...

یاد این افتادم که داشت "منو" میگفت.

و البته واکنش من...

 بالشو محکم گذاشتم رو صورتم . از خوشی و خجالت نمیدونستم باید چکار کنم!

به متئو فکر کردم . حس آرامش و امنیتی که کنارش دارم خیلی حالمو خوب میکنه.


همین حسِ آرامشِ عمیق، که نشون می‌داد…

شاید، پیداش کرده باشم.

شناختی که لازم نیست با کلمه ثابت بشه.

شناختی که از چشم‌ها شروع می‌شه، و تویِ دل‌ها ریشه می‌دوه.


ادامه دارد ...






تبلیغات در ارم بلاگ
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  لینک پرومکس   |   آزمون نظام مهندسی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   بلاگسازان   |   مجله آشپزی   |   خرید آنتی ویروس   |   توری سایبان گلخانه   |   خرید کتراک   |   مصباح ترمز   |   مشاور ایرانی در لندن   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ مشاهده