» طعم ستاره ها
" در خنده ستارگان شیرینی وجود دارد" .
-چه جمله زیبایی.
این از کتاب مورد علاقه ام تو کودکی هست. شازده کوچولو - le petit prince
-چرا اینقدر به این کتاب علاقه داشتی؟
داستانش طولانی
-خب وقت ما هم طولانیست . کنجکاوم کردی!
راستش داستان از آنجایی شروع شد که ، مادرم آن کتاب را وقتی پنج سالم بود به من داد. او هر شب قبل از خواب ، کتاب را با عشق برایم میخواند و من را جادو میکرد.
تا اینکه بیمار شد.
و خیلی زود درست همانند شازده کوچولو تنها شدم.
امم ... ولی کتاب ، به عنوان یادگار مادرم در کنارم ماند. من بوی عطر مادرم را از صفحاتش حس میکردم.
چشمانم را می بستم ، کتاب را باز میکردم و آن را به صورتم می چسباندم. لبخند ، عشق ، شادی را با تمام وجودم حس میکردم.
هرجا میرفتم با خودم میبردمش.
آنقدر که پدرم نگرانم شد . و از روی دلسوزی ، از من خواست که کتاب را به او بدهم .
کودک بودم . فکر میکردم پدرم میخواهد آنرا نابود کند.
برای همین کتاب را از او قایم کردم...
آنقدر قایمش کردم و جاهای مختلف گذاشتمش که یک روز فراموش کردم کتاب را کجا گذاشته ام !
این اتفاق برای گذشته است .
ولی هر وقت که به ستاره ها نگاه میکنم ، و چشم هایم را میبندم ... هنوز هم میتوانم بوی مادرم را حس کنم.
خب... همم ، این کتاب به تنهایی برای من چیزی نبود. اما وقتی آنرا در دستان مادرم می دیدم . با حس و حال او همراه میشدم و این همه حس خوب را " مادرم " در من ایجاد کرد.
بخاطر همین هست که به این کتاب علاقه دارم.
امیدوارم سرت رو درد نیاورده باشم عزیزم.
-نه اصلا! فکر میکنم این کتاب ، کتاب مورد علاقه ی من نیز باشد.


وبلاگ مدادِ ماه
