فروش مودم فیبر نوری

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» ایستگاه بارانی I قسمت دوم

ایستگاه بارانی I قسمت دوم

قسمت دوم

 

فردای اون روز، از صبح بارون نبود. ولی هوا هنوز بوی دیشب رو می‌داد. همون بوی خاک خیس و خیابونِ تازه‌نفس.

من بی‌دلیل هی به پنجره نگاه می‌کردم. دفترچه‌ام روی میز بود، ولی حوصله‌ی نوشتن نداشتم. فقط یاد حرف آخر متئو می‌افتادم:

«اگه فردا هم بارون گرفت… می‌تونم دوباره بیام کنار تو؟»

و جواب من… «حتی اگه بارون هم نگیره.»

نمی‌دونم چرا، ولی همون جمله تا عصر توی ذهنم موند.


غروب که شد، برای خرید از خونه زدم بیرون. خیابون شلوغ‌تر از روز قبل بود. دست‌هام توی جیبم بود و قدم‌هام آروم. هنوز چند قدم نرفته بودم که یه صدای آشنا از پشت سرم گفت:

«فکر کنم این خیابون، امروز هم منو به تو رسوند.»

برگشتم.

متئو بود.

این‌بار همون کاپشن کرم‌ رنگ رو پوشیده بود، ولی یه چتر مشکی هم دستش بود.

خندیدم و گفتم: «تو که گفتی اگه بارون گرفت میای!»

گفت: «من نگفتم " فقط اگه بارون بگیره" .»

بعد یه لحظه مکث کرد و ادامه داد: «راستش دلم خواست بیام.»

 گفتم: «منم داشتم بهت فکر می‌کردم.»

لبخندش پر رنگ شد، و نگاهش عمیق‌تر.

 

راه افتادیم. بی‌هدف.

از کنار هم رد شدن مردم، صدای موتور، چراغ مغازه‌ها، همه چیز عادی بود؛ ولی کنار او، من انگار یه‌جور عجیبی آروم‌تر قدم می‌زدم.

رسیدیم به همون کافه‌ی قدیمی.

من بی‌اختیار گفتم: اینجا قهوه‌ش خوبه، ولی دسرش از اون بهتره.

متئو با تعجب گفت: تو از کجا می‌دونی؟

چشمام ریز کردم و گفتم: یه بار با دوستم اومده بودم.

خندید و گفت: من که فکر کردم با پرس و جوی زیاد و یه عالمه تحقیق مخفیانه اینو فهمیدی.

باهم خندیدیم.

گفتم : چی شد که حالا اینطوری راجبم فکر میکنی؟

با خنده گفت : آخه ظاهرت شبیه به مامور CIA هست . بهت نمیخوره راحت یه چیزو امتحان کنی.

گفتم : میخوای برم یهو کافه رو بهم بریزم و بگم همگی دستا بالا ؟ شماها تحت محاصره هستید!

خندمون بیشتر شد .

گفت : نه نه ... فعلا من گروگان ام.

 

از تشبیه من به مامور ، خیلی خندم گرفت.

همین خنده‌ی کوتاه باعث شد چند نفری که از کنارمون رد میشدن ، با تعجب به ما نگاه کنن. از دیدن چشمای متعجب اونا ، بیشتر خندم گرفت . اما متئو نگاهش موند روی من، طوری که خنده‌ام کم‌کم آروم شد.

 

داخل کافه نشستیم.

من چای سفارش دادم، او قهوه.

وقتی گارسون رفت، اون با انگشتش روی میز چند ضربه‌ی آروم زد و گفت:

تو همیشه این‌قدر ساکت و کم حرفی؟

گفتم: فقط وقتی دارم فکر می‌کنم.

گفت: فکر ... الان به چی فکر می‌کنی؟

مکث کردم.

گفتم: به اینکه چی شد که یهو تصمیم گرفتی ، همه چیو رها کنی و بیایی به این شهر کوچیک.

چیزی نگفت. به میز خیره موند.

گفتم : ببخشید . نمیخواستم ناراحتت کنم.

گفت : نه نه . اصلا اینطور نیست.

چایم که رسید، دستم خورد به قاشق و صداش توی سکوت کافه پیچید.

متئو خندید و گفت: قاشقت به نشانه اعتراض صداش در اومد

گفتم : اعتراض به چی آخه ؟

خنده ام گرفت ... نمیدونم چرا جلوی اون اینقدر بی دلیل خنده ام میگیره .

چای امو میخوردم، دیدم خودش داره نگاهم می‌کنه و لبخندش هنوز هست.

گفت : فکر میکردم دسر انتخاب کنی نه چای.

گفتم: به نظرم چای الان گزینه ی بهتریه .

گفت : چه آینده نگری تو دختر ! کاش منم چای سفارش داده بودم.

خندیدیم.

گفتم: چی شده؟
گفت: هیچی… فقط دارم فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها زودتر از بقیه توی ذهن آدم جا باز می‌کنن.

این بار من حرفی نزدم.

فقط حس کردم صورتم گرم شده.

و خوب می‌دونستم این گرما فقط از چای نبود.


. . .


وقتی از کافه بیرون آمدیم، هوا ابری شده بود.

چند قطره‌ی ریز دوباره شروع کرد به باریدن. من ناخودآگاه ایستادم. او هم ایستاد.

چترش را باز کرد، اما این‌بار بدون معطلی گفت:

این‌بار دیگه سهم چتر رو با کسی قسمت نمی‌کنم. فقط اگه خودت بخوای.

چشمم رفت به صورتش.

گفتم: من که از اول هم سهمم رو می‌خواستم.

لبخند زد.

بعد خیلی آروم چتر رو کمی پایین‌تر اورد، طوری که ما مجبور شدیم نزدیک‌تر بایستیم.

بارون بیشتر شد. خیابون خلوت‌تر.

و من برای اولین بار، به جای اینکه از سکوت خجالت بکشم، ازش لذت بردم.


متئو گفت: می‌دونی مشکل من چیه؟

گفتم: نه نمیدونم، بگو.

گفت: این‌که وقتی با تو حرف می‌زنم، بلد نیستم معمولی باشم.

خندیدم و گفتم: این خودش یه مشکل خیلی قشنگه.

نگاهش نرم شد.

بعد با صدایی که از همیشه آهسته‌تر بود، گفت:

«پس شاید دوست نداشته باشم درستش کنم.»


این جمله‌اش، بی‌هوا، یه چیزی رو توی دلم تکون داد . حس شیرینی بود.

فقط همون‌قدر که آدم ناگهان متوجه می‌شه یه نفر داره کم کم ، وارد مهم‌ترین فکرهای ذهنش می‌شه.

من چیزی نگفتم.

فقط به قدم‌هایمان نگاه کردم که آرام‌آرام کنار هم حرکت می‌کردند.


جلوی درِ ساختمون من که رسیدیم، بارون دوباره شدیدتر شد.

ایستادم.

متئو هم ایستاد.

گفتم: فکر کنم دیگه باید برم.

گفت: آره… ولی قبلش یه چیز هست.

نگاهش کردم.

دست برد توی جیب کاپشنش و یه کاغذ تاخورده بیرون آورد.

گفت: این شماره‌ی من نیست… آدرس یه کتاب‌فروشی کوچیکه. اونجا خیلی دنج تره . اگه دوست داشتی… هفته‌ی بعد با هم بریم.


کاغذ رو گرفتم.

روی کاغذ، با خطی نامرتب نوشته بود:

کتاب‌فروشی “ نقطه ی آرام ”

اسمش از خودش قشنگ‌تر بود.

گفتم: ببین ، این اسمش واقعاً خوبه!

گفت: فکر کردم شاید برای آدم‌هایی که زیاد حرف نمی‌زنن، جای خوبی باشه.

خندیدم.


بارون پشت سرم می‌ریخت.

من یک قدم عقب رفتم، اما دلم انگار یک قدم جلوتر رفته بود.

گفتم: پس هفته‌ی بعد می‌بینمت.

او گفت: حتماً.

خواستم برم داخل، اما انگار هی دلم میخواست اتفاقی بیفته که نرم!

برگشتم و گفتم: متئو؟

با اشتیاق اومد جلوتر و گفت: چیزی شده ؟

گفتم: این‌بار قهوه‌ات رو یادت نره شکرش رو بریزی.

خندید.

گفت: فقط اگه تو هم قول بدی هر بار منو دیدی، اون‌قدر نلرزی.

اخمام را جمع کردم و گفتم: من نلرزیدم!

لبخندش عمیق‌تر شد.

گفت: باشه… پس بارون داشت می‌لرزید.

خندیدم.

و این‌بار، نگاهم با نگاهش گره خورد.

باهم خداحافظی کردیم.


وقتی وارد ساختمان شدم، خودمو رسوندم به پنجره و پرده رو کنار زدم ، دیدم هنوز زیر بارون ایستاده و لبخند میزنه.

پرده رو رها کردم و همونجا زیر پنجره نشستم.

از خجالت صورتم سرخ شده بود. احساس میکردم داره به من فکر میکنه. خیلی خوشحال شدم.

 شیرین تر از همه این بود که

برای اولین بار، حس کردم بعضی آشنایی‌ها واقعاً از یک چتر شروع نمی‌شن…

از یک دلِ باز شروع می‌شن.


ادامه دارد ...

 

 


تبلیغات در ارم بلاگ
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  خرید کتراک   |   مجله آشپزی   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   توری سایبان گلخانه   |   لینک پرومکس   |   مشاور ایرانی در لندن   |   بلاگسازان   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید آنتی ویروس   |   آزمون نظام مهندسی   |   مصباح ترمز  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ تبلیغات☆افزایش بازدید و افزایش فروش☆ در ارم بلاگ مشاهده